شب بود!
يك شب سرد پاييز!
كوچه ها تنگ و تاريك!
خانه ها بي هياهو!
عابري با كفش پاره !
خسته و غمناك و رنجور!
در خيال معماي فرزند خود بود.
پسر پرسيد از او هر شب و روز
كه اي پدر! اين چه عدلیست؟
كز مزد جان کندن تو به هر روز
اين نان اندك سر سفره ي ماست
ليك بيشين ثمر زين كار سنگين
در پينه ي دستان پير تو پيداست!
شب بود!
یک شب سرد پاییز!
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:26 توسط قاصدك|
|


