تبليغاتX
بياييد با صداي بلند فكر كنيم - نان

Workers Hands by Philip Schade

شب بود!
يك شب سرد پاييز!
كوچه ها تنگ و تاريك!
خانه ها بي هياهو!
عابري با كفش پاره !
خسته و غمناك و رنجور!
در خيال معماي فرزند خود بود.
پسر پرسيد از او هر شب و روز
كه اي پدر! اين چه عدلیست؟
كز مزد جان کندن تو به هر روز
اين نان اندك سر سفره ي ماست
ليك بيشين ثمر زين كار سنگين
در پينه ي دستان پير تو پيداست!

شب بود!
یک شب سرد پاییز!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:26 توسط قاصدك| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir