دل ازرده شد از من خسته دل
مي سپارم دلم را به باد
مي شوم يك درخت
صدا ميكنم
باد پاييز را
به هر برگي از اين درخت
حرف نا گفته است
برگها را مي دهم دست باد
كنون اين منم
هزار تكه در دست باد
نوشته به هر برگ زرد
قصه ي تلخ يك روز سرد
مي شوم يك درخت
برگ ها را مي سپارم به باد
مبادا سر راه اين باد وحشي نشيند
مبادا به هر زوزه ي سوزناكش
دل نازكش زخمي از غم ببيند
برنجد زمن بار ديگر!
برنجد زمن بار ديگر!
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:54 توسط قاصدك|
|

