

باز اينجا اتراق خواهد كرد.
او شعله خورشيد را پايين خواهد كشيد،
و گيس بلند و طلایی روزها را كوتاه خواهد كرد،
و گرد نارنجی و زرد بر سر و روي درختان خواهد پاشيد،
و دل ها را از نفس سرد خود خواهد انباشت،
و جامه بلند تري بر قامت شب خواهد دوخت،
و در واپسين روز، داغ ننگ يلدا را بر پيشاني اذر خواهد زد.
مهر و ابان و اذر اين دختركان خيره سر،
به اراستن خود با رنگهاي سحر اميز پاييز دل خوش خواهند كرد،
و نخواهند فهميد كه پسر زرين كاكل اسمان چقدر با انها نا مهربان خواهد شد،
كه هر روز ديرتر خواهد امد و زود تر خواهد رفت!
و انها را با سياهي شب ها تنها خواهد گذاشت.
من مردمي را مي شناسم كه همه روزهاي خود را به پاييز سپردند و
پاييز داغ يلدا بر پيشاني همه ي ان روزها زد.
شب بود!
يك شب سرد پاييز!
كوچه ها تنگ و تاريك!
خانه ها بي هياهو!
عابري با كفش پاره !
خسته و غمناك و رنجور!
در خيال معماي فرزند خود بود.
پسر پرسيد از او هر شب و روز
كه اي پدر! اين چه عدلیست؟
كز مزد جان کندن تو به هر روز
اين نان اندك سر سفره ي ماست
ليك بيشين ثمر زين كار سنگين
در پينه ي دستان پير تو پيداست!
شب بود!
یک شب سرد پاییز!
تو ميگويي پس اين كوه بلند
پشت اين صخره و سنگ
دشتي سبز و قشنگ
در انتظار من و توست؟
امید ديدن يك لاله ي وحشي
تك درختي سرسبز
يك پروانه ي زيبا ، به دلم هست.
به سر تو هوس يافتن چيست؟
شب تيره به ره كرده كمين
راه طولاني و مرموز
ما و اين مهلت ناچيز
اه از ان غفلت بيهوده ي ديروز
تو ميگويي پشت اين كوه بلند
پشت اين صخره و سنگ
پرتگاهي سر ره نيست؟
يا باز كوه دگري هست؟
اين كوه با سنگ و سكوت
به جنگ من و تو برخاسته است
بيا تا به اوازي پر شور و بلند
سكوت سنگي كوه را درشكنيم
اي كوه! اي دلت از سنگ!
تو را هيچ فكري، سخني نيست
انچه از سوي تو به گوشم ايد
تكرار فرياد دیرین من است
من چو ان چشمه ي پاكم
كه جوشيد و دلت رابشكافت
بر تن تيره و سختت
نرم و ارام روان شد
من چو ان زلزله ام
كه روزي ز كنارت گذري كرد
ان تن سنگي را سخت تكان داد
بر دل مرده ي تو لرزه اي افكند
من به خشمم چون اذرخش
كه بر روي تو شمشير كشيد
زسر خشم فرياد براورد
رعشه بر کالبد سرد تو انداخت
بيهوده نترسان تو مرا
زین راه دراز و شب تار
بيهوده مكوش كه ره امده را برگردم
من تا اخر ره خواهم رفت!
من تا اخر ره خواهم رفت!

