اي قصه گوي شب هاي دراز!
قصه را كوتاه كن!
مبر دلها را به گردش در افسانه ها
و چشم ها را به نوازش خواب ها
اي قصه گوي شب هاي دراز!
قصه را كوتاه كن!
بگذار بیازارد غيبت خورشيد دلها را
و تاريكي شب هاي تار چشم ها را
اي قصه گوي شب هاي دراز!
قصه را كوتاه كن!
بگذار برنجيم از گذشت كند لحظه ها
وز سايه ي سياهي كه روي زندگيست
اي قصه گو!
ما سحر را ياد داريم
و دست گرم خورشيد را
و چهره ي يكدگر را در روشني
و مي دانيم اين شمع مردنيست
و مي دانيم درطول شب های یلدای ما
روزهايي روشن گذشت بر ديگران
اي قصه گوي شب هاي دراز!
تو در انتظار خاموشي اين شمع و اين جمع
غافلي كز ترس رویش خورشيد
عمرت بسان عمر خفاشي گذشت
حال انكه ما تا لحظه ی مرگ
عاشق خورشيد هستیم.
اي قصه گو خاموش باش!
خاموش!
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 11:27 توسط قاصدك|
|


