سايه اي سبز روي زندگي بود
هر روز دل من با كسي رفت
روزي اسمان دلم را صدا زد
دلم رفت و برگشت
روزم به رنگ نيلي گذشت
روزي يك برگ پيغامي اورد
دلم را تا جنگلي دور برد
روزي دلم ماند و جايي نرفت
اما غروب فريبش داد و دلم را ربود
روي لحظه ها رنگ نارنجي پاشيده بود
روزي دلم از سحر با من نبود
او تا پيش خورشيد رفته بود
دقايق زرد و زرين گذشت
روزي از روزگارم ابي مي گذشت
وقتي دل من به دريا زد و رفت
يك بار زنبقي ديدم در كشتزاري
دلم را جادو كرد و تند قاپيد
بر روزم رنگ بنفش مي تابيد
روزي يك شقايق چشمكي زد
دلم بي صدا به دنبال او رفت
سراسر روزم به سرخي گذشت
دل من با كسي بود هر روز
روزگارم به رنگي بود هر روز
روزي يكي دلم را ربود
دلم رفت و هرگز برنگشت
تا جنگل ، تا دريا ، تا اسمان
تا ان كشتزار ، تا دشت شقايق
تا خورشيد ، تا غروب
رفتم ، اما دل من نبود
روزگارم به ظاهر سپيد است
اما ، واي اگر بارن بيايد !
هر روز خورشيد لبخند می زد
وهر شب ماه چراغي می افروخت
بهار هزار شكوفه می بخشيد
و پاييز هزار رنگ هديه می داد
هر گل عطري برايم می اورد
و هر درخت سايه اي می گسترد
زمان خاطرهای زیبا می ساخت
و زندگی اوازی شاد می خواند
من مسحور بودم از اين همه بخشش
و جادو شدم از اين همه زيبايي
اما روزی این جادوی دیرین
با نگاه کودکی گرسنه باطل شد !
خورشيد هر روز به من سر ميزند
ماه هر شب شمعي روشن مي كند
بهار و پاييز سهم مرا مي دهند
گل ها و درختان با من مهربانند
خاطره هاي رنگين به سراغم مي ايند
و اوازهای دوری به گوشم می رسند
اما تصوير روشن پيش روي من
كودكيست كه زندگي را گدايي ميكند
و با نگاه غمگینش از من می پرسد :
"عدالت " كه هنوز كشف نشده !
برابری انسانها که اختراع نشده !
چرا بي جهت کتاب لغت را سنگين كرده اند ؟!



