تبليغاتX
بياييد با صداي بلند فكر كنيم




گوش  به اواز موزون رود مي سپارم

خود را در شكوه يك صبح غرق ميكنم

با بادهاي مهاجر همسفر ميشوم

و دست  به دست ابرها مي دهم

بر بال خيال تا دور دستها ميروم

و مي گذارم كه بهار مرا از راه بدر كند

شب به تماشاي ستاره ها مي نشينم و

روز به انتهاي اسمان چشم مي دوزم

تا از دنيايي كه در برم گرفته رها شوم .



اما صد افسوس كه گشايشي نيست

در هزار گره بين من و دنياي من !


نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 21:9 توسط قاصدك| |

 



پنجره ها را بستند
كسي باد را به خانه راه نداد
باد از اين شهر رفت


چشم هارا به زمين دوختند
كسي ماه را تماشا نكرد
ماه از اسمان اينجا رفت

در ها را بستند
كسي زير باران خیس نشد
ابرها از اينجا رفتند

باد رفت
ماه رفت
ابر رفت 

 لب ها همه بسته اند
كسي اوازي عاشقانه نخواند
عشق از دل ها رفت

همه خوابند
دستي براي ياري دراز نشد
انسانيت از اينجا رفت

همه خاموشند
كسي فريادي نزد
ازادگي از اين شهر رفت

عشق رفت
انسانيت رفت
ازادگي رفت


پنجره هاي باز
در شهر هاي خياليند

و

مردمان ازاد
قهرمان قصه های دور


نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:43 توسط قاصدك| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir