سالها در پي سكوت ديگران بودم كه فرياد مرا بشنوند !
كنون در پي هياهويي تا فغانم ميانش گم شود .
روزهايي روشن مي خواستم كه ديده شوم !
كنون پي ان كه خود را به شب های تار پنهان کنم .
هميشه پي يك دوست كه رازي برايش بگويم !
كنون در هراسم مبادا كه پيش دوست اشكي بريزم .
عمري در پي واژه ها كه تعريفم كنند !
حالا به فكرم مبادا روزه ي سكوتم بشكند .
روزي خواندم بهار را تا شكوفايم كند !
كنون در ارزوي زمستان كه با برفش بپوشاندم .
زماني پر مي گشودم تا ابرها تا اسمان !
حال در كلبه اي تنگ اشيان كرده ام .
روزگاري جاده از رفتنم خسته بود !
حالا به بن بستي دل بسته ام .

به ابرها بگوييد در اسمان اينجا نبارند ،
به درختان ارغوان بگوييد تن پوش خود بدر كنند ،
اينجا مادري سياهپوش است .
به بهار بگوييد از كوچه باغ اينجا دامن برچيند ،
اينجا نوگلي پرپر شده .
او گناهكار بود ؟
اوفريادي زد ؛
شايد سنگي نيز پرتاب كرد ؛
شايد ان سنگ شيشه اي را شكست .
ما پذيرفته ايم كه
كيفر حرف زدن ، حبس است و
كيفر فرياد زدن ، مرگ
اما او هنوز هجده ساله نبود !
او را به روز روشن كشتند !
روزي خورشيد شهادت خواهد داد
كه او گناه بزرگي نداشت ؛
اما اينجا كشتن كار اساني است .
چه روزهاي سختي !
چه روزگار سياهي !
گاه تنها دلخوشي ادمي
به سرخي شقايق هاست .
روزگار سختيست !
و
روز هاي مبادا در پيش است !
روزهايي كه " عشق " بالاترين نياز ادميست .
چه كسي شقايق ها را از ريشه كند ؟
چه كسي چهره عشق را خراشيد ؟
چه كسي سم بي اعتمادي پراكند ؟
اه روز گار سختيست !
و
روزهاي سخت تر در پيش است !
مي داني كه گذر پروانه ها به بيابان نمي افتد ؟
همسايه ي من بي هراس از روز نياز
همه ي باغ خود را به تاراج داد .
من مشتي دانه اندوختم
از دشتي كه بيابان شد .
مبادا خاطر دشت از خاطره ي شقايق پاك شود !
مبادا باد تنهايي اندوخته ي مرا با خود ببرد !
مبادا فصل رويش طي شود !
حتي يك دانه كافيست
كه يك دشت " شقايق " بكاري !
من باغ خود را اباد خواهم كرد
براي روز هايي كه در پيش است .
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن |
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن |
" مولوی "



