نمي دانم اين نياز دشت بود كه بهار را به دشت كشاند
يا
از سخاوت بهار بود كه امد تا دشت لخت را پيراهن سبز بخشد .
نمي دانم نياز شب بود كه ماه را به اسمان اورد ِ
يا
از گشاده دستي ماه بود كه امد تا شبهاي تاريك را روشني بخشد .
نمي دانم اين باغ تشنه بود كه ابر را صدا زد ِ
يا
از بخشندگي ابر بود كه به باغ تشنه باران باريد .
نمی دانم از تمنای مرداب بود که نیلوفری در ان رویید
یا
ازسخاوت نیلوفر بود که چهره مرداب را زیبا کرد .
من تنها مي دانم كه
کسی بی نیاز از عشق نیست ِ
غرورمانع از بروز نيازهاست ِ
تو عشق را از سر سخاوت خود ببخش .
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 18:17 توسط قاصدك|
|

