اسمان باز صدا كرد مرا
دشت ها
كوهها
رود هاي جاري
همه با هم مرا مي خوانند
اما
چيزي از ره برده مرا
نه مستي جامي
كه نخواهم بدر ايم از ان
نه جذبه منظره اي
كه نخواهم ببندم چشمم
نه خواب خوشي
كه نخواهم بيدار شوم
نه نوايی دلکش
كه با هر نت ان به پرواز دراید دل من
اسمان منتظر يك لبخند
دشت در خيال قدمم
كوه در هوس فريادم
رود مرا به اغوش خودش مي خواند
اما
چيزي از جنس سكوت
چيزي از جنس سكون
مرا از خويشتن من بربود
با من ان كرد
كه شعله سرکش با شمع
كه خزان وحشی با تن برگ
اي دشت !
اي كوه !
اي رود !
جنبشي نيست در اين ساكن خاموش .
اسمان !
خنده مجو از لب بسته .
تو گمان كن در جنگل انبوه
برگي از شاخه اي افتاد .
. . . نمي توان زمان را با روزها شماره كرد بدان سان كه پول را با
دلار و سنت شماره مي كنند . زيرا دلارها همه مثل هم هستند حال انكه هر
روز و حتي هر ساعت با روز و ساعت ديگر تفاوت دارد .
( از كتاب " هزار توي بورخس " – نوشته " خورخه لوئيس بورخس " )
بسيار روزها زيستم من!
روزي را زيستم كه پاييز را در خود جاي داد
و روزي كه تك غنچه اي در ان شكفت .
روزي كه جاده از رفتنم بي تاب شد
و روزي كه تنها مجال يك قدم بود .
روزي كه چشمانم از ديدن خسته شد
و روزي كه فرصت يك نگه بود .
روزي كه براي رسيدن به یارم گذشت
و روزي که طی شد عاشقانه .
روزي که پر بود از فاصله
و روزي که دست در دست اشنا بود .
روزي كه قاب تنهايي ام شدو روزي که دلم با دلش بود .
روزها زيستم من !
روزهايي براي او !
روزهايي براي خودم !
مرا جستجو كن
اما نه در لا به لاي كلام !
مرا جستجو كن
اما نه در اشك و اه !
به دنبال من باش
اما نه در ارزو هايي زنانه !
بي ثمر پي رد پايم
لحظه ها را نگرد
من گم شدم .
بي نشان
بي جاي پا .
مرا جستجو كن
چون جستجوي
جوي ابي كه شب از انحناي دره اي رد شد و رفت !
چون سبزي درختي كز ريشه خشكيد !
چون اواز سازي كه روزي هيزم اتشي شد !
چون شعله شمع خاموش كز شب تا سحر سوخت !
چون تصويري از ماه در حوض خالي !
مرا جستجو كن چون عشق در قلبي از سنگ !
راستی !
ایا نشانی زمن در خاطرت هست ؟



