تبليغاتX
بياييد با صداي بلند فكر كنيم


Homeless person in Black and White by AkornPhoto

ترجمه ترانه اي از پينك  با عنوان  "اقاي رييس جمهور"



آقای رئیس‌جمهورِ عزیز!

بیا باهم قدم بزنیم.

بگذار وانمود کنیم که صرفاً دوتا آدمیم

و تو از من بهتر نیستی.

اگر بتوانیم صادقانه باهم حرف بزنیم،

ازت چندتا سوال دارم.

وقتی انبوهِ بی‌خانمان‌ها را در خیابان می‌بینی،

چه احساسی داری؟

شب‌ها، پیش از خواب،

برای کی دعا می‌کنی؟

وقتی در آینه نگاه می‌کنی،

چه احساسی داری؟

احساسِ افتخار؟

چطور خوابت می‌بَرَد

وقتی بقیه ی ما گریه می‌کنیم؟

چطور می‌توانی رویا ببینی،

وقتی مادری مجالِ خداحافظی نمی‌یابد؟

چطور می‌توانی با گردنِ برافراشته راه بروی؟

می‌توانی صاف تو چشمم نگاه کنی

و بگویی چرا؟


آقای رئیس‌جمهورِ عزیز!

آیا تو پسربچه‌ای تک‌افتاده بودی؟

آیا پسربچه‌ای تک‌افتاده هستی؟

چطور می‌توانی بگویی:

«هیچ بچه‌ای عقب نمانده است!»

ما گُنگ نیستیم

ما کور نیستیم

آن‌ها همه تویِ سلول‌های شما نشسته‌اند.

درحالی‌که تو داری راهِ جهنم را هموار می‌کنی.

کدام پدری دخترِِ خودش را از حقوقش محروم می‌کند؟

و کدام پدری امکان دارد از دخترِِ خودش نفرت داشته باشد

به‌خاطرِ آن‌که او همجنس‌گراست؟

من فقط می‌توانم مُجسم کنم که

بانویِ اولِ [آمریکا] در این مورد چه باید بگوید...

تو راهِ درازی را از ویسکی تا کوکائین

تا این‌جا پیموده‌ای.

چطور خوابت می‌بَرَد

وقتی بقیه ‍ی ما گریه می‌کنیم؟

چطور می‌توانی رویا ببینی،

وقتی مادری مجالِ خداحافظی نمی‌یابد؟

چطور می‌توانی با گردنِ برافراشته راه بروی؟

می‌توانی صاف تو چشمم نگاه کنی؟

بگذار برایت بگویم از کارِ سخت،

از حداقلِ دستمزد با بچه‌ای در شکم،

بگذار برایت بگویم از کارِ سخت،

از بازسازیِ خانه

پس از آن‌که بُمب آن را ویران کرده،

بگذار برایت بگویم از کارِ سخت،

از بستری ساخته‌شده با جعبه‌ای مقوایی،

بگذار برایت بگویم از کارِ سخت،
                                     کار سخت،
                                                   کار سخت...
تو اصلاً هیچ‌چیز نمی‌دانی از کار سخت
                                                   کار سخت،
                                                                کار سخت...

چطور می‌توانی با گردنِ برافراشته راه بروی؟

آقای رئیس‌جمهورِِ عزیز!

تو هیچ‌وقت با من قدم نخواهی زد
                                           مگر نه؟




"متن ترانه ای از پینک "
برای شنیدن ترانه به ادرس زیر بروید :

http://www.youtube.com/watch?v=mQYHKILXD4k&mode=related&search

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 16:43 توسط قاصدك| |

 

 

همه
لرزش دست و دلم
از آن بود
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق
چهره ی آبیت پیدا نیست.

و خنکای مرهمی
بر شعله ی زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون.

آی عشق آی عشق
چهره ی سرخت پیدا نیست.

غبار تیره ی تسکینی
بر حضور وَهن
و دنجِ رهایی
بر گريز حضور،
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه
بر ارغوان

آی عشق آی عشق
رنگ آشنایت
پیدا نیست.

ابراهيم در آتش؛ بر سرمای درون

احمد شاملو

نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 18:5 توسط قاصدك| |

Go to fullsize image

در پی انتشار دو خبر در مورد فعالیت های هسته ای ایران

نامه ای از طرف شانزده سازمان اطلا عاتی امریکا منتشر شد .

خبر اول :

سازمان های اطلاعاتی امریکا اعلام کردند که فعالیت های

هسته ای ایران هدف نظامی ندارد .

خبر دوم :

مکالمات مقامات جمهوری اسلامی ایران مبنای ارزیابی

اطلاعاتی امریکا بوده است .

نامه منتشر شده :

      " ماها یعنی همان شانزده سازمان اطلاعاتی که خبر اول را

پخش کردیم از خوشحالی در پوست خودمان نمی گنجیدیم پس 

بر ان شدیم  نامه ای بنویسیم و تشکر خودمان را نشان بدهیم .

اول اینکه ما دوباره معتبر شدیم و حالا حرف ما مثل رای اژانس اعتبار دارد .

دوم اینکه ما ان کار بی ادبانه را کردیم و سالها به استراق سمع  گفتگو های

تلفنی شما مشغول بودیم و شما انقدر با گذشت و بزرگوار بودید که به جای

تنبیه و توبیخ و تکذیب و غیره ان لقب نا مناسب را از ما بر گرفتید و حالا ما به

جای " سازمان های جاسوسی امریکا " " سازمان های اطلاعاتی امریکا "

نامیده شدیم .




با تشکر سازمانهای جاسوسی دیروز 

نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 17:4 توسط قاصدك| |
دوستان عزیزم

شما هم در این بازی شرکت کنید .

خاطرات خود را در وبلاگ خودتان بنویسید و به مدیر وبلاگ

http://www.agha-ejaze.blogfa.com/   ( اقا اجازه )

اطلاع دهید . تمام خاطرات در سایت زیر گرد اوری خواهد شد .

http://www.koodakaneha.blogfa.com/

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 12:2 توسط قاصدك| |

چندي پيش به طور اتفاقي با سايتي اشنا شدم به نام " اقا اجازه" 

در جريان بازي دوستان قرار گرفتم و تصميم گرفتم در اين بازي شركت كنم .


بازي " غلط غلوط هاي دوران كودكي "

به سالهاي گذشته برمي گردم  . به كوچه هاي باريك اما روشن كودكي .  

احتمالا من هم مثل خيلي از بچه ها به اسب مي گفتم ابس يا به اب مي گفتم اپ .

نه نميتونسته اينجوري باشه چون زبان من فرق ميكرد . به اسب مي گفتم " ات " و

به اب مي گفتم " سو " . بهتره از چيز هاي ديگه بنويسم .

برادرم كه دو سال كوچكتر از من بود يه دوچرخه داشت .من عاشق دو چرخه بودم

و برادرم عاشق راحت الحلقوم  . من با پول هايم بيسكوئيت و راحت الحلقوم  مي      

خريدم و يه ساندويچ درست مي كردم  و به برادرم مي دادم تا او اجازه بدهد سوار

دوچرخه اش شوم . من هنوز هم عاشق دو چرخه ام ! اما كسي نيست كه دو چرخه  

را با راحت الحلقوم عوض كند !

ده يازده سالم بود . به مغازه پدرم مي رفتم  و گاهي چيزي هم مي فروختم .

يكبار كه در مغازه تنها بودم مردي امد و كفشي زنانه پسنديد . نصف پول كفش را

داد و يه لنگه از كفش را برداشت و گفت اگر زنش بپسندد بر مي گرددو بقيه پول را

مي دهد و لنگه ديگر را مي برد و من قبول كردم .

پدرم برگشت به مغازه و ماجرا را فهميد خيلي عصباني شد و پرسيد كه چطور اين

كار را كرده ام و اگر ان مرد بر نگردد چه ؟ ( يكي نبود بگويد اخر پدر من ! لنگه  

كفش به چه درد ان مرد مي خورد ؟) بعد از خوردن يك عدد سيلي محكم وسط گريه

به پدر پاسخ دادم كه اگر اين كار را نمي كردم انوقت " سوء تفاهم " پيش مي امد !!

نميدانم از كجا اين عبارت را ياد گرفته بودم . تصور كنيد قيافه پدرم را ...

خلاصه به نحوي لنگه كفش برگشت . اما سالها ان عبارت شد تكيه كلام خا نواده ما .

اگر خطايي از كسي سر ميزد مي گفتند :

عيبي نداره  خوبه سوء تفاهم پيش نيامد !


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:6 توسط قاصدك| |


دود می خیزد زخلوتگاه من .

کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟

با درون سوخته دارم سخن .

کی به پایان می رسد افسانه ام ؟


دست از دامان شب برداشتم

تا بیاویزم به گیسوی سحر .

خویش را از ساحل افکندم در اب

لیک از ژرفای دریا بی خبر  .



بر تن دیوار ها طرح شکست

کس دگر رنگی در این سامان ندید .

چشم میدوزد خیال روز و شب

از درون دل به تصویر امید .


تا بدین منزل نهادم پای را

از درای کاروان بگسسته ام .

گر چه می سوزم از این اتش به جان

لیک بر این سوختن دل بسته ام .


تیرگی پا می کشد از بام ها

صبح می خندد به راه شهر من .

دود میخیزد هنوز از خلوتم .

با درون سوخته دارم سخن .


  سهراب سپهری


نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:17 توسط قاصدك| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir