گوش كن اي دل من
روي سخن با تو دارم
در اين غروب غم انگيز
رفيقي به جز تو ندارم
شبي من خواب بودم
كه غم امد و همسايه شد
روزو شب امد و رفت
تا كه با من هم خانه شد
بهار امد و ماند و رفت
اما تن من بهاري نشد
زماني تو لبريز بودي
ازمهر از شادي و شوق
غم امد و جارو به دست
به هر كنج تو سر كشيد
جايي كه غم بود شادي نبود
خوشي زود از لانه اش پر كشيد
ميخواهم امشب به چله نشينم
بيا اي دل من نشين در كنارم
برای دمی شاد بودن
من امشب چه بی قرارم !
دلا دیده ای خاک تشنه را
به هنگام باریدن ابر گریان
چگونه گشاید هزار روزنه
تا شود سیر از اب باران
دل من تو هم دیده بگشا
باز کن در و روزن بسته را
شاید به دور از چشم همسایه ام
باد شادی ببخشد این خانه را !
بادی که دید بندی از بی گناهی
گسست !
بادی که روزی بادبادکی را هوا برد!
بادی که از باغ سیبی گذشته!
بادی که شاهد اولین بوسه بود !
بادی که لبخند یار مرا یاد دارد !
دره لبريز از باد
جنگل از شادي تهي
پرستو رفته بود واشيانش خالي از گرماي او .
برگهاي سبز و خرم
اكنون سرخ و زرد
فرش جنگل بودند
شاخه ها عريان و غمگين .
گوشه اي از جنگل لخت
دور از چشم باد
برگ زردي تنها
بر شاخه بود و در هراس
باد به تندي مي وزيد
با هاي و هوي
اواز خوان :
پاييز است پاييز
فصل سرد باد و باران
روزهاي برگ ريزان
مي خواند و به تندي مي وزيد
لا به لاي شاخه ها
در پي تك برگ هاناگه دید بر شاخه ای
دور از چشم او
برگی مانده بر جاي
برگ زردي تنها
نعره زد بر برگ
هان اي بينوا
وقت رفتن شد
رها كن شاخه را
سيلي سختي به گوش برگ زد
دست او را از تن شاخه بريد
برگ بر خاك افتاد .
باد ميرفت و مي خواند :
پاييز است
پاييز .




