قطره از ابر جدا شد
وبه دريا پيوست
ابر گفت :
چه سقوطي كرد
ماه در گوش چشمه
زمزمه كرد:
قطره اي دريا شد
چه صعودي كرد !
" از قدسي قاضي پور "
باد به باغ سفر كرد .
از روي درختان عریان گذشت .
بي جاي پايي!
بهار به باغ امد .
اندكي ماند و رفت .
صد جاي پا از بهار جا مانده بود !
خورشید از روی زمین گذشت .
در دل افتاب گردانها رد پایی ماند !
شب است و اسمان سياه
اسمان دلتنگ خورشيد است .
سكوت است و باغ ارام
باغ دلتنگ باد نيست .
تو امدي و رفتي .
از من گذشتي .
اما هزار جاي پا
از تو ماند
در اعماق وجودم .
هزار اثر از تو در روزگارم .
هزار تغيير در زندگيم
ارزوهايم
افكارم .
من ترا دل تنگم .
انچنان كه
باغ بهار را !
انچنان که اسمان خورشید را !
درنگ زمستان بس طولانی شد .
شاخه های نازک به زیر برف سنگین شکستند .
بهار من باز ای !
من دلتنگ توام .
باز ای !
انچنان که سالها پیش امدی .

