مرا به حسرت كوچ پرستوها سپرد و رفت
مرا به تاريكي شب هاي بلند سپرد و رفت
مرا سپرد به بادهايي كه به كوير مي رفتند
مرا سپرد به لحظه هايي كه به غروب ميرسيدند
مرا به درك طعم اندوه سپرد و رفت
مرا به اغوش سرد تنهايي سپرد ورفت
حالا
اواره كوچه هاي غربت
مي جويم و نمي يابمش
سكوت مرا در بر ميگيرد
واشك در خود غرقم ميكند
زمان از حركت ميايستد
از دور صداي پايي ميشنوم
مرگ به سويم مي خرامد...
اما شايد روزي برگردد
من خودم را به عشق ميسپارم
تا لبخند مرگ نفريبدم
من اين تن و روح خسته را ميسپارم
به خاطره ان شعر زيبا كه برايم خواند
به تصوير رويايي او كه قاب دلم را پر كرد .
چون شبي تاريكم
اي افتاب در من طلوع كن و روشني سحرگاهانم ببخش .
چون كويري تشنه ام
اي ا بر بر من هم ببار وسيرابم كن .
چون باغي زمستان زده ام
اي بهار از من گذر كن تا برويم.
چون پرنده اي بي بال وپرم
اي اسمان صدايم كن تا پر گشايم .
من مسافر ديار فراموشيهايم
اي دوست تو با من باش تا بمانم .
بر اين ساز مضراب شو تا اهنگي برايد .
گوشي شو تا خنياگر خاموش اوازي بخواند .
افتاب ره پوي مشرق و مغرب است تو افتابم شو .
ابرها مهمان دشتهاي سبزند تو بر من ببار .
بهار پي رنگ اميزي صد باغ دگر است تو بهارم باش .
دو بال برايم بساز با عشق و اعتماد
تا برهايم تا پرواز كنم .
غبار
از غريو ديو توفانم هراس
وز خروش تندرم اندوه نيست
مرگ مسكين را نميگيرم به هيچ .
استوارم چون درختي پا به جاي
پيچك بي خانماني را بگوي
بي ثمر با دست و پاي من مپيچ .
مادر غم نيست بي چيزي مرا :
عنبرست او سالها افروخته در مجمرم
نيست از بد گويي نا مهربانانم غمي:
رفته مدتها كه من زين ياوگويي ها كرم !
ليك از دريا چو مرغان پر كشند
روي پل ها بامها مرداب ها
پا برهنه ميدوم دنبالشان .
وقت كانسوي افق پنهان شوند
باز ميگردم به كومه پاكشان
حلقه مي بندد به چشمان اشك من
گر چه در سختي به سان اهنم . . .
يا اگر در كنج تنهايي مرا
مرغك شب ناله اي بر دارد از اقصاي شب
اندهي واهي مرا
مي كشد در بر چنان پيراهنم .
همچنان از گردش انگشتها بر پرده ها
وز طنين دلكش ناقوس
وز سكوت زنگدار دشتها
وز اذان نا شكيباي خروس
وز عبور مه ز روي بيشه ها
وز خروش زاغ ها
وز غروب برف پوش
اشك ميريزد دلم . . .
گرچه بر غوغاي طوفانها كرم
وز هجوم بادها باكيم نيست
گرچه چون پولاد سر سختم به رزم
يا خود از پولاد شد ايمان من
گر بخواند مرغي از اقصاي شب
اشك رقت ريزد از چشمان من .( از شاملو )
چنديست زندگانيم بوي زندگی نمیدهد !
هر چه شقايق كاشتم رو به پژمردگيست .
هر چه چراغ افروختم رو به خاموشيست .
زندگانيم بوي زندگي نميدهد !
عشق دعوتم را پاسخ نميگويد .
دوست دستم نميگيرد .
حزني در صدايم پنهان است
واشكي در چشما نم .
اگر سخن اغاز كنم شرح غم ها ست .
چون اواز بخوانم شعري از جدايي هاست .
و لبخندهايم اغازي براي اشكها يم .
پرنده فكرم تا به پرواز در مي ايد
بر خاطرات تلخ روزهاي پيشين فرو مينشيند
و نگاهم اگر به دور دستها ميرود
تنها مناظري از روزهاي سرد وتاريك گذشته مي يابد .
زندگانيم چون شبي بي پايان است
و من ورق ورق از دفتر عمرم را به اتش ميكشم
براي بخشيدن روشنا يي و گرما به شبي يلدا .
اه چه تلاش بيهوده اي !
من ميدانم
دل من بي پنجره است که شقا يق پژمرد .
بادهاي نا اميدي بر چراغم مي وزند .
شايد دعوتم خا لصانه نبود كه عشق نپذيرفتش .
شايد دستم مشتي گره كرده بود كه دوست نگرفتش .
نگاه من به زندگي نگاه ظالمانه ايست !
نگاه من به زندگي نگاه ظالمانه ايست !
بايد برخيزم كاري بكنم .
اين راه به خود تباهي است .
بايد فكري بكنم .
اول پنجره ها را بگشايم
به ماهي ها غذا دهم
شعر بخوانم
با طبيعت اشتي كنم
و
هر روز تمرين پرواز كنم .
توي دلش روي غمها را پوشاند . نمي خواست بوي غم توي
هوا پراكنده شود .
سعي كرد يكي از روزهاي شيرينش را به ياد بياورد تا خاطره ها
لحن شادي به صدايش بدهند .
چشم بر ديوار سفيد دوخت در جستجوي تصويري كه سدي بر
اشكهايش ببندد .
شروع كرد : يه ماهي توي تنگي اسير بود ...
ادامه نداد .چگونه مي توانست قصه هايش رابشويد براي زدودن
رنگي كه غم به تمام زندگيش داده بود ؟
: كودكم امشب بدون قصه بخواب برايت لالايي ميخوانم .
لا لا يي لا . . . لالا لالا
كودك به خواب رفت وخواب پرنده اي را ديد كه سر به
ديوار مي كوفت ...
او بيهوده سعي كرده بود .
از جنس اعتماده !
من فكر ميكنم انهايي كه بدون بوم روي هوا ميخواهند
نقاشي كنن نمي دونن كه خالق اثريند به بي شكلي
هوا و بي دوام مثل حلقه دودي كه سيگار درست ميكنه !

