تبليغاتX
بياييد با صداي بلند فكر كنيم

ديشب به ديدنم امد .

از گذر روزهايي كه سرد بودند و تاريك باغي خزان زده را ميمانست .

من چگونه فراموش كنم سبزي بهارش را ؟

نشست . قصد سخن گفتن كرد.چند قطره اشك گوشه چشما نش بود

كه زود با اغا ز سخن تبديل به سيلي از اشك شد .گفت مدتها سدي

بر ان بسته تا پيش غريبه ها غمازي از دل غمگينش نكند .

شروع به صحبت كرد . گويي مي خواست تا ابد درد دل كند .

اما خيلي زود از سخن گفتن باز ايستاد .

دريافتم در دلش زندگي را بدرود گفته اما هنوز به پايش زنجيري بسته

دارد !از عشق به موجودي معصوم .

در سكوت بود و خيره به جايي محو .

لحظه اي شوقي در چشمانش ديدم . پرسيدم اميدي در دل داري ؟

گفت اسمان بشارت داده كه صدايش خواهد كرد !

و زمان گفته كه با گذر تندش زنجيرش را سوهان خواهد زد !

و زمين نويد داده كه او را روي دستانش بلند خواهد كرد ! شروعي

براي پرواز !

برخاست . اهنگ رفتن داشت .دوشش خميده بود از سنگيني نعشي

كه رويش بود .او هويت خود را بدوش مي كشيد كه در راه عشقش فدا

كرده بود ! و اين بار تا ابد با او بود !

او رفت و من در اين انديشه بودم كه چنين سنگين و خسته ايا

در لحظه موعود زماني كه اسمان صدايش خواهد كرد توان پرواز

خواهد داشت ؟



نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:43 توسط قاصدك| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir