ديشب به ديدنم امد .
از گذر روزهايي كه سرد بودند و تاريك باغي خزان زده را ميمانست .
من چگونه فراموش كنم سبزي بهارش را ؟
نشست . قصد سخن گفتن كرد.چند قطره اشك گوشه چشما نش بود
كه زود با اغا ز سخن تبديل به سيلي از اشك شد .گفت مدتها سدي
بر ان بسته تا پيش غريبه ها غمازي از دل غمگينش نكند .
شروع به صحبت كرد . گويي مي خواست تا ابد درد دل كند .
اما خيلي زود از سخن گفتن باز ايستاد .
دريافتم در دلش زندگي را بدرود گفته اما هنوز به پايش زنجيري بسته
دارد !از عشق به موجودي معصوم .
در سكوت بود و خيره به جايي محو .
لحظه اي شوقي در چشمانش ديدم . پرسيدم اميدي در دل داري ؟
گفت اسمان بشارت داده كه صدايش خواهد كرد !
و زمان گفته كه با گذر تندش زنجيرش را سوهان خواهد زد !
و زمين نويد داده كه او را روي دستانش بلند خواهد كرد ! شروعي
براي پرواز !
برخاست . اهنگ رفتن داشت .دوشش خميده بود از سنگيني نعشي
كه رويش بود .او هويت خود را بدوش مي كشيد كه در راه عشقش فدا
كرده بود ! و اين بار تا ابد با او بود !
او رفت و من در اين انديشه بودم كه چنين سنگين و خسته ايا
در لحظه موعود زماني كه اسمان صدايش خواهد كرد توان پرواز
خواهد داشت ؟
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:43 توسط قاصدك|
|

