اشك رازيست
لبخند رازيست
عشق رازيست
اشك ان شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني . . .
من درد مشتركم
مرا فرياد كن .
درخت با جنگل سخن ميگويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن ميگويم
. . .
بسان ابر كه با طوفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن ميگويد
زيرا كه من
ريشه هاي ترا در يافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو اشنا ست . (از شا ملو )
چرا كسي با قا صدك سخني نگفت ؟
چرا كسي نداي قاصدك رو پاسخ نداد ؟
چرا كسي قاصدك رو به خلوت دلش دعوت نكرد ؟
چرا صداي فكر پنها ني انقدر بلند نشد كه به گوش قاصدك برسه ؟
توي دفتر قاصدك جاي پاي فكر تو خا ليست .
همراه شو !
اگه فرصتي براي صحبت كردن بدن هر ادمي انقدر اطلاعات در مورد دنياي
اطرافش داره كه بتونه ساعتها حرف بزنه.
اقتصاد وكشاورزي واشتغال و سياست ونجوم وپزشكي ومسايل اجتماعي و . . .
حتما كسي كم نمياره .اگه در مورد يه موضوع اطلاعات زياد نداشته باشيم ميتونيم
در مورد چند موضوع صحبت كنيم . شايد وقت اضافه هم بخواييم .
حالا اگه موضوع صحبت واقعيت درون خودمان باشه چقدر حرف براي گفتن داريم ؟
هر كدام از ما در باره خودمون چقدر اطلاعات درست داريم ؟
چه چيزي واقعا منو خوشحال ميكنه ؟ چه چيزي ناراحتم ميكنه ؟
توي اين دنيا دنبال چي هستم ؟ چقدر خودم رو ميشناسم ؟
چه قدر دنبال علايق خودم رفتم ؟ چقدر براي خودم زندگي كردم ؟
چه قدر از عمرم رو صرف بدست اوردن چيزهايي كردم كه نياز واقعي ام بود ؟
به قول بزرگی : در خلوتي سرشار از خلوص چگونه خويشتن را قضاوت ميكنيم ؟
براي يه قضاوت درست بايد اطلاعات كافي داشت .من چه قدر به خودم نزديك شدم ؟
هيچ كسي به من نياموخت كه خودم رو ببينم .هيچ كس به من نگفت كه تو اول در
قبال خودت مسئولي .ذهن من از اطلاعات مفيد و غير مفيدي انباشت و هر چه
شناخت من از دنيا بيشتر شد بيشتر از خودم فاصله گرفتم .
حالا شايد خيلي ديراما بالاخره فهميدم يه كسي توي وجود من هست كه سالها ناديده
گرفته شده.اون حرفهايي داره كه سالها هيچ كس نخواسته بشنوه.اون احساسهايي
داره كه تا حالا پنهان كرده .
حالا من مي خواهم فرصتي رو كه به اون بدهكارم بهش بدم .اجازه بدم فكر كنه
وفكراش رو با صداي بلند بگه .بتونه از قفس تنم بيرون بياد سبك سوار قاصدك
بشه و بگه من هم هستم !
از خودم مي پرسم ايا میشه يك هدف مشترك رو توي زندگي همه انسانها پيدا كرد ؟
از اولين انسانهايي كه روي كره زمين پيداشون شد تا اجتماع امروزي كه نزديك به هفت ميليارد عضو داره ؟
در حالي كه بين تمام اعضائ اين مجموعه نميشه دو عضو شبيه پيدا كرد ميشه در كل مجموعه يك نكته مشترك بین اعضا پیدا کرد ؟
يه دانشمند تمام زندگيش رو صرف تحقيق ميكنه .
يه نفر دزدي ميكنه .
يكي ادم مي كشه .
يكي به فكر كمك كردن به ديگرانه .
يكي دنبال يه گوشه خلوته و يكي پي هياهو وجمع شلوغ .
و...
بالاخره به تعداد تمام انسانهايي كه روي اين كره زندگي كرده اند وميكنند نوعي طرز تفكر ومشي زندگي وجود داره .
ايا ميشه توي اين همه طرز تفكر وروش زندگي يه رگ پنهان مشتركي پيدا كرد ؟
من فكر ميكنم اين رگ پنهان وجود داره واون رسيدن به ارامشه .
هر انساني در هر لحظه اي متونه روي بينهايت خط فرضي كه دور تا دور اون كشيده شده حركت كنه واون مسيري رو انتخاب میکنه که حدس میزنه اونجا بیشترین لذت رو میبره .
يك ادم تشنه اي رو تصور كنيد :اون ميتونه اب يا چای یا نوشابه خنک روانتخاب كنه شايد هم دلش يه هندوانه خنك بخواد . كدوم رو انتخاب ميكنه ؟ شايد فقط يه ليوان اب خنك بخوره يابراش بيارزه كه تا ميوه فروشي بره ويه هندوانه بخره(البته اگه فصلش هست )يا چاي درست کنه يا ممكنه تنبليش بياد و فكر كنه خيلي تشنش نيست و نميارزه از جاش بلند بشه . هر كدام از اين راهها يا راههای ممکن دیگه رو انتخاب کنه تنها دلیلش كسب ارامش بوده .اين ادم تشنه حتي ممكنه به جاي رفع تشنگي از فكر به حال كساني كه دسترسي به اب ندارند احساس لذت كنه !
ولي چيزهايي هستند كه انتخاب ادم رو محدود ميكنه :
اول اينكه رفتن توي يه مسير براي جستجوي ارامش تجاوز به حريم ديگران هست يا نه ؟مثلا كسي از گوش كردنموسيقي با صداي بلند احساس لذت ميكنه ولي تا چه حد ميتونه صداي دستگاهش رو بلند كنه؟
دوم اينكه بايد اينده نگري كنه مثلا كسي كه براي احساس لذت زياد ميخوره بايد بدونه كه انتخاب هاي خودش رو دراينده محدودتر ميكنه .
سوم اينكه گذشت زمان رو نبايد فراموش كرد . صرف نظر از مسيرهاي كوتاه تنها با فكربه صرف انرژي در مسيرهاي طولانيتر وكسب ارامش بزرگتر هميشه درست نيست !
حالا فكر كنيد وقتي بچه اي متولد ميشه قدم توي چه هزار توي پيچيده اي مي گذاره !چقدر در برابر خودش مسئوليت داره !
و اوني كه بچه رو به دنيا مي اره چقدر مسوليت داره ؟ و...
حا لا كسي رو فرض كنيم كه نه به حقوق ديگران تجاوز ميكنه نه خيلي فرصتهارو از دست ميده ونه اينكه انتخابهاي خودش رومحدود ميكنه:
من فكر ميكنم با اين توضيح تولد هر انساني يك جور جوانه زدن براي جبران گناه ديگرانه در حالي كه مستحق اين نبوده كه به دنيايي بياد كه خودش اون رو نساخته . ودر حالي كه داره زحمت ميكشه (گاهي به درست وگاه به اشتباه )خودش رو باشرايط موجود راضي كنه بهش بگن با تمام سعي كه كردي باتمام فرصتهايي كه بدرست استفاده كردي يا از دست دادي حالاوقته رفتنه ! مهم نيست كه راضي هستي يا نه! مهم نيست كه يه خورده زوتر يا يه خورده ديرتر بود بهتر بود! مهم نيست تو الان چي فكر ميكني ! تو توي تمام مسيرت ميان تولد و مرگ فرصت داشتي .
حالا من فكر ميكنم هر لحظه چقدر بايد هوشيار باشم و مترصد شكار لحظه هاي قشنگ !!
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
وعشق تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب ميكند مانوس .
وعشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن . (سهراب سپهري -مسافر )
مانده تا بسته شود اين همه نيلوفر وارونه چتر .
ناتمام است درخت .
زير برف است تمناي شنا كردن كاغذ در با د
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوك از افق درك حيات
مانده تا سيني ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد .
در هوايي كه نه افزايش يك ساقه طنيني دارد
و نه اواز پري ميرسد از روزن برف
تشنه زمزمه ام .
مانده تا مرغ سر چينه هذ ياني اسفند صدا بردارد .
پس چه بايد بكنم
من كه در لخت ترين موسم بي چهچه سال
تشنه زمزمه ام ؟
بهتر ان است كه بر خيزم
رنگ را بردارم
روي تنهايي خود نقش مرغي بكشم . ( سهراب سپهري )
من تازه فهميدم فكر كردن يك جور هنره !
يك نياز براي رهايي از دست چيزهايي كه خودشون رو به چشمات و
گوشات تحميل مي كنند .
يك جور مهارت براي پرواز در سرزميني ازاد .
من كه فقط يك بار هوس گذر از اين دنيا به سرم زد حالا مي خواهم
ببينم كجاي اين دنيا ا يستاده ام ؟
من مي خواهم در دنيايي كه ميشه ازادانه فكر كرد اول دنبال خودم
بگردم !
ميخواهم حقيقت رو وقتي از وجود من مي گذره شكار كنم !
مي خواهم خودم رو صدا بزنم !
اول توي اين دنيا خودم رو كشف كنم . من فقط يكبار زندگي كردن
توي اين دنيا رو تجربه مي كنم . ميخواهم وقتي زنگ پايان مهلت
براي من به صدا در مي اد يه نمره مثبت بگيرم حداقل از نظر خودم .
گاهي وقتها
نميدوني چرا ؟ فقط ميدوني دلت گرفته !
نميدوني از كي؟فقط ميدوني غم توي دلت ته نشين شده !
نميدوني چطور؟ فقط ميدوني با خود خودت فرسنگها فاصله داري!
نميدوني با كي؟ فقط ميدوني بايد حرفهاي دلت رو به يكي بگي!
گاهي وقتها
خيلي چيزها رو نميدوني !فقط مطمئني تنهاي تنهايي!
انگار من و تو مثل هم هستيم!
بيا ما هم قاصدك رو صدا بزنيم!
شايد جايي خبري هست هنوز!
شايد اندك شرري هست هنوز!
بيا فكرهامون رو با صداي بلند به قاصدك بگيم .
بيا با قاصدك توي كوچه پس كوچه هاي دلمون قدم بزنيم .
قاصدک!
هان چه خبر اوردی؟
از کجا وز که خبر اوردی؟
خوش خبر باشی اما
گرد بام ودر من
بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
نه زیاری نه زدیار و دیاری باری
برو انجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو انجا که تورا منتظرند
قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
دست بردار از این در وطن خویش غریب
قاصد تجربه های همه تلخ
با دلم میگوید
که دروغی تو دروغ
که فریبی تو فریب
قاصدک هان ولی اخر ای وای
راستی ایا رفتی با باد؟با توام ای!کجا رفتی؟ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی جایی ؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم اندک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند . ( اخوان ثالث)
