تبليغاتX
بياييد با صداي بلند فكر كنيم





دل ازرده شد از من خسته دل
مي سپارم دلم را به باد
مي شوم يك درخت
صدا ميكنم
باد پاييز را
به هر برگي از اين درخت
حرف نا گفته است
برگها را مي دهم دست باد
كنون اين منم
هزار تكه در دست باد
نوشته به هر برگ زرد
قصه ي تلخ يك روز سرد

مي شوم يك درخت
برگ ها را مي سپارم به باد
مبادا سر راه اين باد وحشي نشيند
مبادا به هر زوزه ي  سوزناكش
دل نازكش زخمي از غم ببيند
برنجد زمن بار ديگر!
برنجد زمن بار ديگر!


نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:54 توسط قاصدك| |


View Image


اگر مي پرسيدي كه
اين روزها چگونه ام؟
يا در خلوت خود به چه حالم من؟
وگر در لحن پرسشت
جز عادت به پرسيدن اين سوالها
چيزي چون هوس یافتن پاسخ بود
به تو مي گفتم كه :

تو مي داني
حال ان تپه را
كه هر شب و روز
صداي پاي امواج را
چند متر انطرفتر مي شنيد
ليك هيچ موجي
تا اغوش ان تپه بالا نیامد!

من نيز چون ان تپه
هميشه در اين حسرتم 
چرا از درياي عشقت
موجي بلند تر برنخاست
و تا كنارم نیامد؟

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 18:16 توسط قاصدك| |


Candle in the darkness by sAeroZar

عادلانه نيست كه
شمعي را
به پيمانه ي خورشيد
اندازه كنند!
و رودی را
به پيمانه ي دريا!
و مرا
به پيمانه ي تو!

به شبي تار
شمعي بيافروز
و تشنه كه بودي
از رودی گذر كن
و چون تنها شدی
مرا بخوان!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:16 توسط قاصدك| |




بيا بشين كنار من
نميشناسيم دگر؟
مرا به نام من بخوان
به يادت هست نام من؟
نگاه كن به من دمي
ز روزهاي دور دست
زخاطرات گمشده
نشانه اي نمي رسد به تو؟

در ان زمان خوب دور
به كوچه باغ قلب تو
نشاني از بهار بود
ستاره هاي  اسمان
مرا زپشت كوهها
از ان زمين سرد دور
به سوي قلب گرم تو
به سرزمين سبز تو
هماره رهنمون شدند

من امدم
پرنده ي مهاجري
پر از اميد و ارزو
پر از خيال لانه اي
به شاخه اي، به گوشه اي
پر از هواي زندگي

كنون به كوچه هاي سرد،
به باغ هاي زرد زرد،
به دشت لخت بي علف،
به شاخه هاي غمزده،
نشاني از بهار نيست!

به ماندن ار رضا دهم
چگونه من كنم به سر؟
به رفتن ار رضا دهم
چگونه من كنم سفر؟

تمام سرزمين تو
اسير دست بادها
تو وانهاده اي مرا
سپرده اي به يادها
به جاي عشق زندگي
به جاي جاي قلب تو
برودت خزان خزيد!
ز سرزمين سرد تو
هواي زندگي رميد!

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:25 توسط قاصدك| |





صداي پاي پاييز را مي شنوی كه ارام ارام نزديك ميشود؟
باز اينجا اتراق خواهد كرد.
او شعله خورشيد را پايين خواهد كشيد،
و گيس بلند و طلایی روزها را كوتاه خواهد كرد،
و گرد نارنجی و زرد بر سر و روي درختان خواهد پاشيد،
و دل ها را از نفس سرد خود خواهد انباشت،
و جامه بلند تري بر قامت شب خواهد دوخت،
و در واپسين روز، داغ ننگ يلدا را بر پيشاني  اذر خواهد زد.  

مهر و ابان و اذر اين دختركان خيره سر،
به اراستن خود با رنگهاي سحر اميز پاييز دل خوش خواهند كرد،
و نخواهند فهميد كه پسر زرين كاكل اسمان چقدر با انها نا مهربان خواهد شد،
كه هر روز ديرتر خواهد امد و زود تر خواهد رفت!
و انها را با سياهي شب ها تنها خواهد گذاشت.

من مردمي را مي شناسم كه همه روزهاي خود را به پاييز سپردند و
پاييز داغ يلدا بر پيشاني همه ي ان روزها زد.





نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:56 توسط قاصدك| |

Workers Hands by Philip Schade

شب بود!
يك شب سرد پاييز!
كوچه ها تنگ و تاريك!
خانه ها بي هياهو!
عابري با كفش پاره !
خسته و غمناك و رنجور!
در خيال معماي فرزند خود بود.
پسر پرسيد از او هر شب و روز
كه اي پدر! اين چه عدلیست؟
كز مزد جان کندن تو به هر روز
اين نان اندك سر سفره ي ماست
ليك بيشين ثمر زين كار سنگين
در پينه ي دستان پير تو پيداست!

شب بود!
یک شب سرد پاییز!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:26 توسط قاصدك| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Rayehe-Reyhan.Blogfa.com & www.TakTemp.ir & www.j28.ir