
آرشیو
تماس با من
آرشیو وبلاگ
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
لینک ها
طراحی وب سایت
قالبهای رایگان وبلاگ
کودکانه ها
ارسطو یه پسر معمولی
اقا اجازه !
خونه نیلوفر با کفش سیاه نرید
اینجا گلی روییده به اسم مدیکو
ایکاروس - پرواز تا خورشید
کلک خیال انگیز - موسیقی
شادی ابی
با گیاه بیابان :کاکتوس
هوس سفر نداري ؟ با مرد جاده همراه شو
عمو یادگار
اين تويي نه من - روزنه اي به دنياي حميد
استان جانان - موسیقی
آرشیو پیوندهای روزانه
هر روز خورشيد لبخند می زد
وهر شب ماه چراغي می افروخت
بهار هزار شكوفه می بخشيد
و پاييز هزار رنگ هديه می داد
هر گل عطري برايم می اورد
و هر درخت سايه اي می گسترد
زمان خاطرهای زیبا می ساخت
و زندگی اوازی شاد می خواند
من مسحور بودم از اين همه بخشش
و جادو شدم از اين همه زيبايي
اما روزی این جادوی دیرین
با نگاه کودکی گرسنه باطل شد !
خورشيد هر روز به من سر ميزند
ماه هر شب شمعي روشن مي كند
بهار و پاييز سهم مرا مي دهند
گل ها و درختان با من مهربانند
خاطره هاي رنگين به سراغم مي ايند
و اوازهای دوری به گوشم می رسند
اما تصوير روشن پيش روي من
كودكيست كه زندگي را گدايي ميكند
و با نگاه غمگینش از من می پرسد :
"عدالت " كه هنوز كشف نشده !
برابری انسانها که اختراع نشده !
چرا بي جهت کتاب لغت را سنگين كرده اند ؟!
پنجشنبه سیزدهم تیر 1387-20:19 | | قاصدك | گروه |لینک به نوشته

گوش به اواز موزون رود مي سپارم
خود را در شكوه يك صبح غرق ميكنم
با بادهاي مهاجر همسفر ميشوم
و دست به دست ابرها مي دهم
بر بال خيال تا دور دستها ميروم
و مي گذارم كه بهار مرا از راه بدر كند
شب به تماشاي ستاره ها مي نشينم و
روز به انتهاي اسمان چشم مي دوزم
تا از دنيايي كه در برم گرفته رها شوم .
اما صد افسوس كه گشايشي نيست
در هزار گره بين من و دنياي من !
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387-21:9 | | قاصدك | گروه |لینک به نوشته

پنجره ها را بستند
كسي باد را به خانه راه نداد
باد از اين شهر رفت
چشم هارا به زمين دوختند
كسي ماه را تماشا نكرد
ماه از اسمان اينجا رفت
در ها را بستند
كسي زير باران خیس نشد
ابرها از اينجا رفتند
باد رفت
ماه رفت
ابر رفت
لب ها همه بسته اند
كسي اوازي عاشقانه نخواند
عشق از دل ها رفت
همه خوابند
دستي براي ياري دراز نشد
انسانيت از اينجا رفت
همه خاموشند
كسي فريادي نزد
ازادگي از اين شهر رفت
عشق رفت
انسانيت رفت
ازادگي رفت
پنجره هاي باز
در شهر هاي خياليند
و
مردمان ازاد
قهرمان قصه های دور
چهارشنبه هشتم خرداد 1387-20:43 | | قاصدك | گروه |لینک به نوشته

سالها در پي سكوت ديگران بودم كه فرياد مرا بشنوند !
كنون در پي هياهويي تا فغانم ميانش گم شود .
روزهايي روشن مي خواستم كه ديده شوم !
كنون پي ان كه خود را به شب های تار پنهان کنم .
هميشه پي يك دوست كه رازي برايش بگويم !
كنون در هراسم مبادا كه پيش دوست اشكي بريزم .
عمري در پي واژه ها كه تعريفم كنند !
حالا به فكرم مبادا روزه ي سكوتم بشكند .
روزي خواندم بهار را تا شكوفايم كند !
كنون در ارزوي زمستان كه با برفش بپوشاندم .
زماني پر مي گشودم تا ابرها تا اسمان !
حال در كلبه اي تنگ اشيان كرده ام .
روزگاري جاده از رفتنم خسته بود !
حالا به بن بستي دل بسته ام .
چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387-19:51 | | قاصدك | گروه |لینک به نوشته


به ابرها بگوييد در اسمان اينجا نبارند ،
به درختان ارغوان بگوييد تن پوش خود بدر كنند ،
اينجا مادري سياهپوش است .
به بهار بگوييد از كوچه باغ اينجا دامن برچيند ،
اينجا نوگلي پرپر شده .
او گناهكار بود ؟
اوفريادي زد ؛
شايد سنگي نيز پرتاب كرد ؛
شايد ان سنگ شيشه اي را شكست .
ما پذيرفته ايم كه
كيفر حرف زدن ، حبس است و
كيفر فرياد زدن ، مرگ
اما او هنوز هجده ساله نبود !
او را به روز روشن كشتند !
روزي خورشيد شهادت خواهد داد
كه او گناه بزرگي نداشت ؛
اما اينجا كشتن كار اساني است .
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387-22:38 | | قاصدك | گروه |لینک به نوشته




