تبليغاتX
بياييد با صداي بلند فكر كنيم
 
بياييد با صداي بلند فكر كنيم

اين سايت براي كساني است كه فكر ميكنند اولين حق يك انسان حق فکرکردن است
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
نگاه







 
هر روز خورشيد  لبخند می زد
وهر شب ماه چراغي می افروخت

بهار هزار شكوفه می بخشيد
 و  پاييز هزار رنگ هديه می داد

هر گل عطري برايم می اورد
و هر درخت سايه اي  می گسترد

زمان خاطرهای زیبا می ساخت
و زندگی اوازی شاد می خواند 

من مسحور بودم از اين همه بخشش
و جادو شدم از اين همه زيبايي

اما روزی این جادوی دیرین
با نگاه کودکی گرسنه  باطل شد !


خورشيد هر روز به من سر ميزند
ماه هر شب  شمعي روشن مي كند
بهار و پاييز سهم مرا مي دهند
گل ها و درختان با من مهربانند  
خاطره هاي رنگين به سراغم مي ايند
و اوازهای دوری به گوشم می رسند

اما تصوير روشن پيش روي من
كودكيست كه زندگي را گدايي ميكند
و با نگاه غمگینش از من می پرسد : 
 "عدالت " كه هنوز كشف نشده !
برابری انسانها که اختراع نشده !
چرا بي جهت کتاب لغت  را سنگين كرده اند ؟!





پنجشنبه سیزدهم تیر 1387-20:19 |   | قاصدك | گروه  |لینک به نوشته
دنیای من




گوش  به اواز موزون رود مي سپارم

خود را در شكوه يك صبح غرق ميكنم

با بادهاي مهاجر همسفر ميشوم

و دست  به دست ابرها مي دهم

بر بال خيال تا دور دستها ميروم

و مي گذارم كه بهار مرا از راه بدر كند

شب به تماشاي ستاره ها مي نشينم و

روز به انتهاي اسمان چشم مي دوزم

تا از دنيايي كه در برم گرفته رها شوم .



اما صد افسوس كه گشايشي نيست

در هزار گره بين من و دنياي من !




چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387-21:9 |   | قاصدك | گروه  |لینک به نوشته
باد رفت

 



پنجره ها را بستند
كسي باد را به خانه راه نداد
باد از اين شهر رفت


چشم هارا به زمين دوختند
كسي ماه را تماشا نكرد
ماه از اسمان اينجا رفت

در ها را بستند
كسي زير باران خیس نشد
ابرها از اينجا رفتند

باد رفت
ماه رفت
ابر رفت 

 لب ها همه بسته اند
كسي اوازي عاشقانه نخواند
عشق از دل ها رفت

همه خوابند
دستي براي ياري دراز نشد
انسانيت از اينجا رفت

همه خاموشند
كسي فريادي نزد
ازادگي از اين شهر رفت

عشق رفت
انسانيت رفت
ازادگي رفت


پنجره هاي باز
در شهر هاي خياليند

و

مردمان ازاد
قهرمان قصه های دور




چهارشنبه هشتم خرداد 1387-20:43 |   | قاصدك | گروه  |لینک به نوشته
بن بست


Go to fullsize image



سالها در پي سكوت ديگران بودم كه فرياد مرا بشنوند !
كنون در پي هياهويي تا فغانم ميانش گم شود .

روزهايي روشن مي خواستم كه ديده شوم !
كنون  پي  ان كه خود را به شب های تار پنهان کنم .

هميشه پي يك دوست كه رازي برايش بگويم !
كنون در هراسم مبادا كه  پيش دوست اشكي بريزم .

عمري در پي واژه ها كه تعريفم كنند !
حالا به فكرم مبادا روزه ي سكوتم بشكند .

روزي خواندم بهار را تا شكوفايم كند !
كنون در ارزوي زمستان كه با برفش بپوشاندم .

زماني پر مي گشودم تا ابرها تا اسمان !
حال در كلبه اي تنگ اشيان كرده ام .

روزگاري  جاده از رفتنم خسته بود !
حالا به بن بستي دل بسته ام  .





چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387-19:51 |   | قاصدك | گروه  |لینک به نوشته
خورشید شهادت خواهد داد

  



به ابرها بگوييد در اسمان اينجا نبارند ،

اينجا پدري خون مي گريد .

به درختان ارغوان بگوييد تن پوش خود بدر كنند ،

اينجا مادري سياهپوش است . 

به بهار بگوييد از كوچه باغ اينجا دامن برچيند ،

اينجا نوگلي پرپر شده .



او گناهكار بود ؟

اوفريادي زد ؛

شايد سنگي نيز پرتاب كرد  ؛

شايد ان سنگ شيشه اي را شكست .



ما پذيرفته ايم كه

كيفر حرف زدن ، حبس است و

كيفر فرياد زدن ، مرگ

اما او هنوز هجده ساله نبود !



او را به روز روشن كشتند !

روزي خورشيد شهادت خواهد داد

 كه او گناه بزرگي نداشت ؛

اما اينجا كشتن كار اساني است .





جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387-22:38 |   | قاصدك | گروه  |لینک به نوشته